WEB

°●در جاده انقلاب روی یکی از تابلوها نوشته شده بود:
جاده لغزنده است،
با احتیاط برانید،
سبقت ممنوع،
دشمنان مشغول کارند،
با دنده ی لج حرکت نکنید،
حداکثر سرعت بیشتر از ولایت فقیه نباشد،
دیر رسیدن به پست و مقام بهتر از هرگز نرسیدن به امام است،
اگر پشتیبان ولایت نیستید لااقل کمربند دشمن را نبندید،
این جاده مطهر به خون شهداست با وضو وارد شوید!°●

اینجا وبلاگ یه منتظر غیر منتظره...
یه منتظر که واسه انتظارش کاری جز نشسستن و چشم بستن به در نکرده؛
یه منتظر که تو خلوت شب و روزش به شاد کردن دل محبوب فکر هم نکرده، چه برسه به..!
یه منتظر که حرف زیاد زده و پای عملش که رسیده، پاهاش لغزیده و افتاده! اما ...اما... باز هم بلند شده...؛
این بار به این امید که گام های محکم تری برداره...!
من هنوز هم به رحمت و عطوفتش چشم بستم:
تو هم اگه میخوای همگام شی با من....
بســــــــــــــــــــــــــــــــم الله
یا علـــــــــــِـِـِـِـِـِـِـ


دوستان عزیزم کپی برداری با ذکر منبع، بلامانع است!
موضوعات
دوستــان ویــژه
پـــیونـــد
TEMP
(^_^)
بفرمایید: بازدید از وبلاگـــــ جدید
دوستان مهربان و دوستــــــــــــــ داشتنی من

یه وبلاگ جدیــد بــــــــا خدماتی جدیــد

در خدمت همه ی شما عزیزان

امیدوارم خوشتون بیاد:

www.tamana88fm.blogfa.com

 

 

 


برچسب‌ها: وبلاگ, خدمات, فروشگاه, اینترنتی, دوست
:: پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۲ :: 0:45 :: *ســـنا بانو*
به زودی....
سلام

ایام شهادت امام شیعیان دوازه امامی، امام جعفر صادق علیه السلام را تسلیت عرض می کنم.

مـــن

بـــ ر گـــ شـــ تــــ م

دست پر...

قراره علاوه بر متن های مرتبط با موضوع وبلاگ، یه فروشگاه اینترنتی راه بندازم.

امیدوارم مورد استقبال عزیزانم قرار بگیره و بتونم بهتون خدمت کنم

به زودی.....

به امیـد ظهور

فـــــردوس نــصیــبتــــون


برچسب‌ها: فروشگاه, به زودی, امام, صادق, شهادت
:: سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۰ :: 15:55 :: *ســـنا بانو*
ولادت پیامبر نــــــــــــــــــــــــــــــور

ای احمدیان به نام احمد صلوات
هر دم به هزار ساعت از دم صلوات
از نور محمدی دلم مسرورست
پیوسته بگو تو بر محمد صلوات

اللهم صلی علی محمد و آل محمد


برچسب‌ها: پیامبر, ولادت
:: سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۱ :: 0:33 :: *ســـنا بانو*
تاج گذاری اماممون مبــــــــــــــارکــ

برگرد ای توسل شب زنده دارها
پایان بده به گریه ی چشم انتظارها

از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو
حاجت روا شوند هزاران هزارها

یکبار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها

از درد بی حساب فقط داد میزنم
آیا نمیرسند به تو این هوارها

ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیده ایم از این اختیارها

باید برای دیدن تو "مهزیار" شد
یعنی گذشتن از همگان "محض یار" ها

دیگر برای تو صدقه رد نمیکنم
بیهوده نیست اینکه گره خورده کارها

یکبار هم مسیر دلم سوی تو نبود
اما مسیر تو به من افتاد بارها

شب ها بدون آمدنت صبح می شوند
برگرد ای توسل شب زنده دارها

این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اند
یا ایها العزیز تمام ندارها

:: شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۱ :: 13:53 :: *ســـنا بانو*
لبیکــــــــــــ یا حــــســـــیــــــــــــن1

لبیکــــــــــــــــ

:: یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۹ :: 20:24 :: *ســـنا بانو*
لبیکــــــــــــ یا حــــســـــیــــــــــــن

:: شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۸ :: 0:2 :: *ســـنا بانو*
ღ♥ღ یک اعترافـــــــ شیرین ღ♥ღ

مثل قرار هر سال، رفت سويي كه دلش مي خواست. مثل هرسال شلوغ بود و پر از غوغا.

پرده را كنار زد. رفت در دل جمعيت. صف ايست و بازرسي. آن قدرغلغله بود كه انگار به شخص پشت سر و پيش رويش دوخته شده است. هوا به شدت مضايقه مي كرد در آن جاي تنگ. به هر جان كندني بود از اين معبر عبور كرد. وارد صحن شد. سلامي داد و ادامه ي راه.

خادمين مرتب جملاتي را تكرار مي كردند و مردم را به طرف صحن ها هدايت. رفت تا به صحن مورد نظرش برسد. فرشها تقريبا جايي براي پذيرايي از او نداشتند؛ ولي آنكه دعوت مي كند مگر مي شود جا براي ميهمانش نداشته باشد؟

آنقدر نگاهش را حول حرم گرداند تا بالاخره قالي كنار حوض صدايش زد و گفت: بفرمائيد اين جا. بي درنگ دعوتش را پذيرفت و همانجا نشست.

براي كسي كه پايش به عرفات و مشعر الحرام نمي رسد، براي كسي كه  نگاهش رودر رو به ضريح شش گوشه برخورد نمي كند اين جا، هم عرفات است و هم كربلا. آمده بود حج فقرا، پابوس علي بن موسي الرضا (ع).

محو حرم بود و محو تر امروز و آروزها و اين چند ساعت كه قرار بود دعاي عرفه بخواند. قطرات آب خودشان را روي صورتش پرت مي كردند انگار شوخي شان گرفته بود و چقدر اين شوخي را دوست داشت.

یک اعتراف شیرین (ویژه روز عرفه)

از خادمين حرم كتابچه مخصوص دعا را گرفت. منتظر نشسته بود تا شروع دعا. هركس مشغول كاري بود. يكي صلاة بسته بود، آن يكي ذكر مي گفت.... اغلبشان اعمال امروز را باهم مرور مي كردند و از باقي مانده وقتشان نهايت استفاده. از آن روزهايي بود كه مفاتيح در حرم ناياب مي شد.

نگاهي به جمعيت انداخت حالا ديگر  سنگ فرشها هم ميزبان شده بودند اين همه ميهمان را. هوا نه آفتابي بود ونه خيلي سرد چيزي بود شبيه به كلمه ي دلچسب.

 بالاخره بلندگو كه از مدت ها قبل صدايش بلند شده بود پذيراي دعا شد. ساعت بالاي مناره مي گفت كه تا اذان مغرب سه ساعت وقت باقي ست.

مثل تمام اين سالها دوباره باز جاي يك نفر خالي بود...تنها جاي يك نفر ميان اين جهان پر جمعيت.

دعاي فرج خوانده شد.

دستها براي استجابت بالا رفت و اشك ها پايين ريخت و دل ها آماده ي يك مناجات ناب. روي فرش حرم نشسته بود كنار حوض، اما دعاي فرج دست روحش را گرفت و با خود برد صحراي عرفات كنار خيمه ها...چيزهايي زير لب مي گفت:

یک اعتراف شیرین (ویژه روز عرفه)

" اين آرزوي هر كسي ست كه در اين روزها يك شب را نه حتي چند ساعتي را با مولايش در يك مكان باشد. يك دعا بخواند ، يك ناله سر دهد،....خودش را جاي حاجيان گذاشت. حتي واژه ي فكر هم  با آن كه هيچ بويي از عشق نبرده بود با اين خيال نزديك بود از خوشي بميرد، با اين ساعت ها كه من و مولايم در يك مكانيم چه مي شود كرد؟ فرياد زد: " خدايا ؛ بگو كه زمان بايستد".

از صداي فرياد به خودش آمد. در مشهد الرضا بود و حرم امن. پنجره ي  دلش را رو به قبله گشوده بود و چه نسيم خوشي مي وزيد.

رفت ودر عمق كلمات اقيانوس وار دعا غرق شد. چه ساحل آرامشي...

"تو پناهگاه مني به هنگامي كه راه ها با همه وسعت بر من صعب و دشوار شوند و فراخناي زمين بر من تنگ گردد.

خداوندا مرا به كه وا مي گذاري ؟ به خويشاوندي كه پيوند خويشاوندي را خواهد گسست ؟ يا به بيگانه اي كه بر من بر آشفتد يا به كساني كه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟

تو پرودگار مني، مرا از رنج هاي اين جهان و محنت هاي آن جهان نجات بده."

یک اعتراف شیرین (ویژه روز عرفه)

زبان اين كلمات را تنها عشق مي فهميد، تسليم مي فهميد و رضا.

براي لحظه اي بلندگو سكوت كرد. فقط چشم ها حرف مي زدند. چه حرف هاي اعتراف آميزي، چه حرف هاي سر به زير و شرمگيني، چه حرفهاي پريشاني، چه حرفاي اميدوار و آرزومندي ، چه حرف هاي دلتنگي...صداي آن طرف بلندگو هم به گريه افتاده بود.

براي  كسي كه "شَهْرُ رَمَضَانَ" را پشت سر گذاشته بود، ليلة‌ القدرش را چشيده يا نچشيده هنوز گرفتار خويش بود و دردمند و پريشان اين ساعتها غنائم با ارزشي بودند و جايشان روي چشم.

گوشش را تقديم به جان كلمات كرد. امام حسين "ع" بود بر بالاي "جبل الرحمه"، رو به سوي كعبه كه اين چنين قيامتي به پا كرده است.

"خدايا چه يافت آنكه تورا گم كرد و چه گم كرد آنكه تورا يافت؟"

از خودش پرسيد مگر مي شود حرف راست از زبان خدا و اوليايش نشنيد؟

مگر مي شود خدا به فرشتگان وعده آمرزش بندگانش را بدهد؛ و آنگاه... خداو خلاف وعده؟ مگر مي شود حرف سيد الساجدين "ع" را انكار كرد كه مي گويد واي بر تو سائلي كه در اين ساعات از غير خدا مي خواهي نياز و حاجت خود را؟

لحظه هاي آخر دعا بود؛ نداي "يارب يا رب"از زبانها مي گذشت و بر دلها مي نشست. مثل هميشه خدا بود و علي بن موسي الرضا (ع) و يك دنيا شرم و آرزو..

صداي وحدانيت و بزرگي خدا كه  از مناره ها بلند شد همه ي دست ها آسمان را صدا زد و يك دعاي دسته جمعي براي جان جهان:

إلهی! یا حمید بحقّ محمّد، یا عالی بحقّ علی، یا فاطر بحقّ فاطمه، یا محسنُ بحقِّ الحسن، یا قدیمَ الإحسان بحقِّ الحسین؛ عجل لوليك الفرج ...عجل لوليك الفرج... عجل لوليك الفرج...

چه حسن ختام دلچسبي..


برگرفته از:گروه نشریه کانون مهدویت دانشگاه فردوسی مشهد.

خیلی دوست داشتنی بود دلم نیومد نذارمش اینجا

 دوستان التماس دعای فراووون

:: سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۳ :: 0:4 :: *ســـنا بانو*
داستان: دین من، وطن من

بانوي محجبه اي در يکي از سوپرمارکت‌هاي زنجيره‌ای در فرانسه خريد مي‌کرد؛ خريدش که تموم شد براي پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار يک خانم بي‌حجاب و اصالتاً عرب بود.
صندوق‌دار نگاهي از روي تمسخر بهش انداخت و همينطور که داشت بارکد اجناس را مي‌گرفت اجناس او را با حالتي متکبرانه به گوشه ميز مي‌انداخت. اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چيزي نمي‌گفت و اين باعث مي‌شد صندوقدار بيشتر عصباني بشه!

بالاخره صندوق‌دار طاقت نياورد و گفت: «ما اينجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داريم اين نقابی که تو روی صورتت داري يکي از همين مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستيد! ما اينجا اومديم براي زندگی و کار نه براي به نمايش گذاشتن دين و تاريخ! اگه مي‌خواي دينت رو نمايش بدي يا روبنده به صورت بزني برو به کشور خودت و هر جور مي‌خواي زندگي کن!» خانم محجبه اجناسي رو که خريده بود توي نايلون گذاشت، نگاهي به صندق‌دار کرد، روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از ديدن چهره اروپايي و چشمان رنگين او جا خورده بود گفت:

«من جد اندر جد فرانسوي هستم... اين دين من است؛

                                               اينجا وطنمه... شما دينتون را فروختيد و ما خريديم!»

 

:: یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۱ :: 1:18 :: *ســـنا بانو*
بیا دوست من...
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت 

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت 

مولا ، شمار درد دلم بی نهایت است

تعداد درد من به خدا از رقم گذشت .

بچه ها 

تا حالا به فیلتر شدن دل ها فکر کردین؟

:: یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۳ :: 0:1 :: *ســـنا بانو*
===> قوانینی برای خوشبختی

:: سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۲ :: 17:54 :: *ســـنا بانو*